چون اینو دخترخالم پارسال برام تعریف کرده بود و منم دیگه اصلآ بهش فکر نکردم چیز زیادی یادم نیست ولی اینطور که تو میگی فکر نمی کنم همزادت باشه چون همزاد بیشتر جنبه ی کمک داره ولی اینی که تو میگه بیشتر انگار آزارت میده در ضمن همزاد هر وقت که تو بخوای حاضر میشه نه اینکه خودسر باشه..... راستش این قضیه ی تو شبیهه قضیه ی خواهرمه البته برای اون به این شدت نیست... یه مدتی بود که خواهرم می گفت شب ها که می خوام بخوابم یه صداهایی می شنوم مثلآ یه روز صبح گفت دیشب کسی داشت دعوا می کرد؟
ما بهش گفتیم نه ولی اون می گفت اما من صداشونو میشنیدم... یا گاهی می گفت می خوام بخوابم یه دفعه می شنوم کسی صدام میکنه بیدار میشم می بینم کسی نیست... یا یه بار به من گفت دیشب که داشتم می خوابیدم صدای راه رفتن اومد فکر کردم تو پاشدی بری دستشویی یا آب بخوری ولی بلند شدم دیدم چراغ اتاقت خاموشه و خوابیدی.......... من خوب مطمئنم که خواهرم دروغ نمیگه ولی همیشه بهش می گفتیم حتمآ خواب دیدی یا تو خواب و بیداری بودی شاید دچار توهم شدی ولی می گفت بیدار بودم........
تا اینکه یکی، دو هفته پیش که داشته از دانشگاه برمیگشته توی راه تو اتوبوس اتفاقی به یک خانومی برخورد میکنه که خیلی اهل خدا و قرآن و ایمان و... بوده و به مرتبه ای رسیده بوده که خیلی چیزارو درک می کرده وقتی خواهرم این جریانو بهش میگه اون تایید میکنه و میگه تو به نحوی باهاشون ارتباط داری
+ نوشته شده توسط ونوس مهرخو در چهارشنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۶ و ساعت 11:2 |
برچسب:
نویسنده: سینا رادمنش