خرید بک لینک
خلاصه؛

یک خواهر و برادر برای تعطیلات به شمال کالیفرنیا رفته اند جولیا دختر بزرگ خوانواده کنجکاوی اش گل میکند ولی کاشکی گل نمیکرد!!!!

اوبه همه جای ویلایشان سرک میکشد تاچیزی پیدا کند ولی او با برادرش به دردسری بزرگ مبتلا میشوند انها روزی۱۰۰۰۰بار خودرا نفرین میکنند که چرا فۻولی کردند و ان ماجرابه انهاچه ربطی داشت؟

اما ان ماجرای مرموز تا اخر عمر انهارا ول نمیکند!


برچسبها: خلاصه, اولین, داستانم
+ نوشته شده توسط ونوس مهرخو در پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۶ و ساعت 19:50 |

برچسب: داستانم, نویسنده: سینا رادمنش تاريخ: پنجشنبه 4 آبان 1396 ساعت: 15:16

صفحه بندی